تبليغاتX
دالـان مـسدّس

اكي مامان (مادر بزرگ كه اسمش اكرم است) گوشه ي پذيرايي روي تشكي ضخيم نشسته، كنارش يك سماور آتشي بزرگ طلايي كه دود ميكند ، به چشم ميخورد ؛ پنجره ي بزگ كشويي پذيرايي را باز كرده ، روسري قهوه اي كه نقش ترمه هاي طلايي دارد را روي سرش مثل هميشه بسته و استكان ها را به پشت برگردانده تا چيزي داخلشان نشود و تميز بمانند، و چشم هايش را ميبينم كه شوق و مهرباني خاصي را در بر گرفته است.

 

روبروي گلخانه ي اكي مامان ايستاده ام و تماشا ميكنم آن انار را، ميبيني رنديا؟! آن انار ريز را ميبيني كه كوچك است و قرمز و تك؟ اري هماني كه مادر بزرگ آن را از سقف گلخانه اش با يك جا گلداني سفيد قديمي آويزان كرده، آري همان! آن را براي تو نگاه بزرگ خواهم كرد رنديا! افسوس كه دستم نمي رسد تا برايت بچينمش ، آخر هر از گاهي هوس ميكنم بچينمش و ببينم توي آن انار كوچك چقدر دانه ميتواند داشته باشد تا براي تو بياورم و تو برايم بخندي تنها ؛ آخر ميداني ، گلخانه نيم متري از روي زمين پذيرايي بلندتر است و من در خيالم آن را براي روز مبادا كنار گذاشته ام ...

تلويزيون امام رضا را نشان ميدهد ، همه با لبخند به تلويزيون نگاه ميكنند و اكي مامان ميگويد " كره ني خانا دا چاليلار" اما من صدايش را دوست ندارم، صداي شيپور را دوست ندارم، من تار را دوست دارم، هماني كه دايي عليرضا ميزند، مرا مينشاند روبرويش و صاف مينشيند، با چشماني مهربان نگاهم ميكند و يك دستاش را به سيم ميزند و انگشتهاي دست ديگرش را به سرعت روي دسته ي تار حركت ميدهد؛صدايش مرا آرام ميكند رنديا ؛ دايي عليرضا ميگويد: "ما آذري هستيم و موسيقي اصيل ما بهتر و بالاتر از هر موسيقي است" دايي عليرضا شاد هم ميزند ، اما زياد آهنگ هاي آرام و غمگين را دوست دارد ، من هم آهنگ هايي كه دوست دارد و ميزند رو دوست دارم. دايي عليرضا حتي اجازه هم ميدهد من به تارش دست بزنم و حتي سيم هايش را ميزنم تا صدا كند! اما من مثل عليرضا بلد نيستم صدا در بياورم، وقتي بزرگ شدم قرار است دايي عليرضا به من هم ياد بدهد، آخر تار براي من ‍ِكوچك ، سنگين است.

دايي عليرضا را خيلي دوست دارم، كم عصباني مي شود، يا بهتر بگويم عصباني نميشود. لااقل براي من كه عصباني نشده است اما دايي جواد خيلي عصباني است!
دايي عليرضا يك ضبط صوت قرمز را مي آورد به اتاق پذيرايي و دوشاخه اش را به برق ميزند، ميدوم سراغش و با شور و شوق تماشايش ميكنم كه چه كار ميخواهد بكند، آخر دايي عليرضا كاست هاي زيادي دارد كه خيلي زيبا هشتند و آنهارا به قفل گذاشته تا دست هيچ كس به آنها نرسد اما اينبار كاستي براي پخش نياورده است! عليرضا دايي ميگويد مي خواهد صداي مهمان هايي قرار است بيايند را ضبط كند، اخر دايي صداي پيرها و روزهاي خاص را ضبط ميكند و در كمدش نگهداري ميكند.

كنار اكي مامان مينشينم، در گوشم مي گويد: " تخم مرغ تو پررنگتر و بزرگتر از بقيه است " و با اين حرف لبخند رندانه ي من تا بنا گوش باز مي شود و برق چشمانم شور و شوق خواستن تخم مرغم را روشن مي سازد؛ آخر اكي مامان هر سال تخم مرغ ها را با آب پياز رنگي ميكند و به نوه هايش مي دهد. تخم مرغم را به دايي عليرضا نشان ميدهم و او روي تخم مرغم نقاشي دو چشم و يك دهن ميكشد كه ميخندد و چيزي مي نويسد كه من بلد نيستم بخوانم!

امروز همه ميخندند، خاله ليلا عروسكهاي چيني اش را مي آورد و روي سفره اي كه پهن كرده ميگذارد؛ ماهي ها بزرگ و قرمز، ميوه ها و چند تا وسايل ديگر روي ميز چيده شدند، مادر صدايم ميكند، لباسهايي را كه دوشب پيش بابا برايم خريده است را ميپوشم، كفشهايم سياه و مردانه است و برق ميزند، بابا خودش برايم خريده است، من تخم مرغم را محكم در دستم نگه داشته ام و سماور مادر بزرگ خيلي دود ميكند، و بالاخره صداي در زدن مي آيد ؛ تلويزيون ساعت را نشان ميدهند و يكهو همه يكديگر را مي بوسند و سال نو را تبريك ميگويند ...


ادامه دارد ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 15:47 توسط بـیـگـانــــــ ه |

نسیم سحر بر شبم گذر کن

زمن بلبل خسته را خبر کن

بگو آشیان ز آب دیده تر کن

ز بیداد گل آه و ناله سر کن

شبی سحر کن  

سکوت شب و نوای بلبل

شکرخنده زد به چهره گل 

کنار بستان، میان مستان، بنوشان می 

ماه من دلدار من، تویی غمخوار من، تویی تو

هم می و همراه من، تویی دلخواه من، تویی تو


روزی آهم گیرد دامنت 

سوزد با منت 

آهنگ شعر فوق را با صدای علیرضا قربانی از اینجا دانلود کنید

 



وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان كه بايدند، نبايد ها ...
بماند براي روز مبادا اما در صفحه ي تقويم روزي به نام روز مبادا نيافتم ...
 
 
+ عکس: گرگان - ۵ کیلومتری شهر رامیان


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 18:57 توسط بـیـگـانــــــ ه |

تو هم با من نبودی،
مثل من با من
و حتا مثل تن با من!

تو هم با من نبودی،
آن که می‌پنداشتم باید هوا باشد،
و یا حتا، گمان می‌کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد.

تو هم با من نبودی،
تو هم با من نبودی!

تو هم از ما نبودی،
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من، چنان هم‌سفره‌ی شب،
باید از جنس من و عشق و خدا باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتا در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتا در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم با من نبودی یار!
ای آوار!
ای سیل مصیبت‌بار!



* ترانه " آوار " از آلبوم جمعه - فرهاد*


> گرمای این وجود سردتر از آهی است کـــــ ه روزانه صدها بار می کشم
> شهر من در تقاطع باران است چند روزی ، و در این تقاطع ، شهر من زیباست!
> نمیگنجد دیگر نوشته های دلم در خانه های سلولی مسدسم! دلمانده هایم را آرزوست!
> هراسان میروم این روزها ... از یاد، با باد، بر باد !؟

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:48 توسط بـیـگـانــــــ ه |

 


design : imjava